دوشنبه
املوز عصر رفتیم خونه مامانجون...کیمیا تا از کلاس اومد من بهش اویزون شدم اون طفلی هم منو همش بغل میکرد راه میبرد....منم واسش چراغ روشن خاموش میکردم اونم الکی ذوق میکرد تازه واسه اولین بار مامان بهم پرتقال داد اینقده ییجورایی بود که نگید منم همرو با دستم اب گرفتم فقط شب که دایی اومد واسم بستنی خریده بود منم که عاشق بستنیم همشو خوردم سر شام هم رفته بودم پیش خاله کیمیا ولی خیلی بدجنسه نمی ذاشت من تو بشقابش دست کنم...خودش بهم دونه دونه ماکالونی میداد اخر شب هم دایی واسم میخوند(دس دسی باباش اومد صدای کفش پاش اومد)منم اینقدر دست زدم کم مونده بود پاشم برقصم خاله کیمیا هم ازم فیلم گرفت واسه همتون فرستاده... ...
نویسنده :
خاله کیمیا
22:10


